دوشنبه 1 بهمن1386
جنگ ناقوس ها
زمانی جنگ سختی در گرفت؛جنگی سخت و بی امان.سربازان از هر دو سو چون مور و ملخ کشته می شدند.عده ای در یک سو و دشمنان آنها در سوی دیگر،روز و شب به جانب هم آتش گشوده،تیراندازی می کردند.و جنگ به این ترتیب پیش می رفت و پیش می رفت و تمامی نداشت.
سرانجام زمانی فرا رسید که دیگر فلزی باقی نمانده بود تا با آن بشود سرنیزه و گلوله های توپ و تفنگ ساخت.جناب فرمانده بُمب بارون فُن بارون گُمب گُمبارون دستور داد تمام ناقوس های شهر را از بالای برج ها پایین بیاورند،همه را یک جا جمع کرده و ذوب کنند تا با آن یک توپ جنگی بسیار عظیم بسازند.بله،فقط یک توپ! اما آن چنان بزرگ که بشود با شلیک همان یک توپ کار جنگ را یکسره کرد و به پیروزی رسید.
هشتصد و هشتاد و هفت جرثقیل برای بلند کردن این توپ جنگی به کار افتادند.هشتاد و هفت قطار جنگی آن را حمل کردند و جناب فرمانده از خوشحالی دستهایش را به هم مالید و گفت:
- حالا تماشا کنید!هممین که توپ جنگی ام شروع کند به شلیک،دشمن از وحشت به آسمان هفتم فراری می شود!
و سرانجام آن لحظه ی با عظمت فرا رسید.لوله ی توپ را به طرف دشمن نشانه رفتند.سربازان همه به گوش هاشان پنبه چپاندند.چون در اثر چنان غرش وحشتناکی ممکن بود پرده ی گوششان پاره شود.
جناب فرمانده بُمب بارون فُن بارون گُمب گُمبارون فرمان داد:
-آتش!
توپچی دکمه ی آتش را فشار داد.و ناگهان:
-دیلینگ! دیلینگ! دیلینگ!
ناقوس ها به صدا در آمدند و طنین زنگ های نامرئی کران تا کران نواخته شد و تا دور دست های جبهه ی جنگ به گوش رسید.سربازان پنبه ها را از گوش هاشان بیرون آوردند و با دقت به صدا گوش خواباندند. توپ بار دیگر به به غرش درآمد و یک شلیک دیگر کرد:
- دیلینگ! دیلینگ! دیلینگ!
و پژواک آن از کوهها،دره ها با یک هزار و صد و یک آهنگ جورواجور تکرار شد:
- دینگ دینگ! دیلینگ دیلینگ! دیلینگ دینگ!
فرمانده بُمب بارون فُن بارون گُمب گُمبارون دوباره فریاد زد:
-آتش!مرده شورت رو ببرند آتش.
توپچی دوباره دکمه را فشار داد و ناقوسها دوباره در سر تا سر جبهه،سنگر به سنگر به صدا درآمدند و ندای جشن و سرور نواختند.انگار نه انگار که این صدای شلیک توپ،بلکه صدای ناقوس های سرتا سر آن سرزمین بود.
جناب فرمانده از خشم و غضب شروع کرد به کندن موهای سرش.آنقدر کند و کند که کم مانده بود یک دانه مو هم روی سرش باقی نماند.بعد وقتی سر و صداها خوابید و سکوت همه جا را فرا گرفت،ناگهان از جانب دیگر و از پشت سنگرهای دشمن،طنین غرش بسیار بلند و شادمانه ای به هوا برخاست:
- دالانگ! دالانگ! دالانگ!
نگو که:سرفرمانده ی ارتش دشمن جناب بُمبولوک فُن بلوک دنگ دونگ لوک نیز به فکر افتاده بوده که تمام ناقوس های سرزمینش را ذوب کند و آن را تبدیل به یک توپ جنگی بسیار بزرگ بکند و جنگ از سر گرفته شده بود! وقتی توپ از این سوی خط جبهه شلیک شده و غریده بود:
- دیلینگ! دیلینگ! دیلینگ!
توپ دشمن پاسخ داده بود:
- دالانگ! دالانگ! دالانگ!
حالا سربازان از سنگرها بیرون پریده،پای کوبان و رقص کنان به استقبال هم می دویدند.می دویدند و فریاد می زدند:
- جنگ تمام شده! صلح! صلح شده! صدای ناقوس را شنیدی؟ می شنوی؟ جشن گرفته اند! ناقوسها دارند علامت می دهند! جنگ تمام شده... صلح شده..
و جناب فرمانده ها بُمب بارون فُن بارون گُمب گُمبارون و بُمبولوک فُن بلوک دنگ دونگ لوک هر یک پرید توی ماشین خودش و الفرار! هر یک شتافتند به جانبی بسیار دور.اما به هر سو و هر قدر هم که دور رفتند باز هم زنگ ناقوس ها شنیده می شد.گویی گوشه و کناری در آب و خشکی نبود که زنگ ناقوس ها تا بدان جا نرسد.

