تبليغاتX
کتاب خوان

سه شنبه 5 تیر1386

معرفی چند کتاب تاریخی

 

وقتی امتحاناتم تموم شد، رفتم کتاب فروشی و تا جایی که تونستم کتاب خریدم.به خاطر همین هست که وقت نوشتن پیدا نمی کنم.

یه کتاب فروشی پیدا کردم که فقط کتاب های تاریخی وادبی می فروشه.خوب من هم که به این کتاب ها علاقه ی چندانی ندارم.اما خب کتاب، کتابه دیگه. «پارسیان و من (رستاخیز فرا میرسد) » رو خریدم.داستان پسری به اسم بردیاست که بعد از یه سری اتفاقات به عقب بر می گرده و می شه پسر کورش کبیر.

گفته بودم که از کتاب های تاریخی خوشم نمی آید؛ و دلیلی که باعث شد من این کتاب رو بخرم علاقه ی فروشنده به کتاب بود.اطلاعات خوبی در مورد کتاب هایی که انتخاب می کردم به من می داد و من هم  ذوق می کردم که: «بالاخره یه کتابخوان پیدا کردم.» کمتر فروشنده ای رو دیدم که با علاقه کتاب بفروشه و اطلاعاتش در حد خوب و معقول باشه.

برگردیم به کتاب «پارسیان و من». 30-40 صفحه اول رو که خوندم می خواستم کتاب رو بگذارم کنار؛ چون توصیف های خسته کننده ای داشت.کل صفحه ها شده بود توصیف.اما ادامه دادم (به همون دلایلی که گفتم). و چه خوب که ادامه دادم.این کتاب برای کسانی هست که می خواهند با تاریخ ارتباط برقرار کنند و چیزی هم در مورد اون نمی دونند: مثل من.

بعد از اون کتاب احساس «جهل» کردم.فهمیدم که هیچ چیز در مورد تاریخ ایران(وطنم) نمی دونم. پیش خودم خجالت کشیدم(باور نمی کنید؟).بنابراین رفتم و از همون کتاب فروشی «کورش کبیر» نوشته ی آلبر شاندور رو خریدم.کتاب جالبی بود.اطلاعاتش دقیق بود و نثر ساده ای هم داشت. هر دو کتاب رو به شما پیشنهاد می کنم.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

الان که این مطلب رو می نویسم، کتاب های «شما که غریبه نیستید»، «بازمانده ی روز»، «...هنوز در سفرم» و «دوئل» رو تموم کردم. به زودی در مورد آن ها می نویسم.

 

نوشته شده توسط افسانه در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 شهریور1385

یک پست پس از پایان کتاب

دیروز در نمایش زنده لباس زنان شاغل شرکت کردم و نتیجه گیری کردم که کسی که می خواد چنین مراسمی برگزار کنه نیازی نیست که پارچه هایی با جنس خوب در اختیار خیاط ها قرار بده و یا کسی که طراح لباس می شه لازم نیست که سلیقه داشته باشه و از همه مهمتر کسی که مانکن می شه لازم نیست  لاغر باشه!

--------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز پیش کتاب «شازده کوچولو» رو تموم کردم.به نظرم ترجمه ی اصغر رستگار بهتر بود.به هر حال کتاب قشنگی بود و من هم ازش لذت بردم.       

این یکی از قسمت هایی هست که دوستش دارم:

احمد شاملو:«اخترکی را سراغ دارم که يک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هيچ وقت يک گل را بو نکرده، هيچ وقت يک ستاره‌ را تماشا نکرده هيچ وقت کسی را دوست نداشته هيچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همين است که بگويد: «من يک آدم مهمم! يک آدم مهمم!» اين را بگويد و از غرور به خودش باد کند. اما خيال کرده: او آدم نيست، يک قارچ است! »

اصغر رستگار:«من سیاره ای را سراغ دارم که یک آقای سرخ رو در آن زندگی می کند.به عمرش یک گل را بو نکرده،به یک ستاره نگاه نکرده،هیچ کس را دوست نداشته،خلاصه،هیچ کاری به عمرش نکرده مگر جمع بستن اعداد و ارقام.هر روز هم،مثل تو،از صبح تا شب یک بند می گوید:«کار دارم! گرفتارم!»و باد به غبغب می اندازد.اما به نظر من،او آدم نیست-یک قارچ است!»

زندگی نامه ی آنتوان دو سنت اگزوپری  رو هم در ویکی پدیا می تونید بخونید.

آنتوان دو سنت اگزوپری

-----------------------------------------------------------------------------------------

این روزها مشغول خوندن کتاب «ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد» و «حمایت از هیچ» هستم.به زودی در مورد اونها هم می نویسم.

-----------------------------------------------------------------------------------------

به وبلاگ فریاد زیر آب هم سری بزنید. 

نوشته شده توسط افسانه در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 مرداد1385

کتاب خوانی در 9 ماه

هنوز کتاب های نخونده خیلی دارم.تابستون هم داره تموم می شه و من یه کتاب درست و حسابی گیرم نیومده.شاید به خاطر این هست که وقتی روز بعد 5-4 تا امتحان داشته باشی،خیلی می چسبه که یه کتاب 400 صفحه ای رو شروع کنی و یه دفعه ببینی صبح شده و برا هیچ کدوم از امتحاناتت نخوندی.البته این اتفاق بیشتر موقع امتحانات پایانی می یفته و تو بی خیال از همه چی کاری رو انجام می دی که در لحظه خوشحالت کنه.(گفتم در لحظه،چون بعد از اینکه دیدی صبح شده افسوس می خوری که چرا درس نخوندی)برای من این اتفاق خیلی افتاده.اما بعدش سعی کردن که افسوس نخورم.چون این کاری بوده که در اون لحظات لعنتی بهم آرامش داده.اما حالا تابسنونه و بیکار هستم و حس کتاب خوندن هم ندارم.می خوام کتابها رو برای 9 ماه تحصیلی جمع کنم.
خوب از این حرفا که بگذریم،امروز می خوام براتون یه داستان کوتاه بذارم که خیلی وقت پیش ترجمش کرده بودم.از کتاب "Chicken Soup For The Soul" که مجموعه ای از داستان های کوتاه هست و نویسنده ی این داستان هم Dan Clark هست.
.................................................................................................
به درستی هدیه دادن از بهترین اعمال است

برادر یکی از دوستانم به نام پل ماشینی را به عنوان هدیه ی کریسمس به او داده بود.شب کریسمس وقتی از دفتر کارش خارج شد،یک پسرک فقیر را دید که کنار ماشین نو و گران قیمتش راه می رود.گفت:«آقا این ماشین شماست؟»
پل سر تکان داد و گفت:«برادرم برای کریسمس به من هدیه داده»پسرک تعجب کرد:«منظور شما اینه که برادرتون این ماشین رو بدون گرفتن پولی بهتون داده.اوه،پسر،آرزو می کنم که...»و ناگهان ساکت شد.پل آرزوی پسرک را می دانست.می دانست که او آرزو می کند که ای کاش برادری مثل برادر او داشته باشد.
اما چیزی که پسر گفت او را از خود بی خود کرد.«آرزو می کنم که من هم برادری مثل او بشوم!» پل با تعجب نگاهش کرد ،سپس مصمم گفت:«دلت می خواد یه دور با این ماشین بزنیم؟» - «بله،خیلی دلم می خواد.»
بعد از مدتی پسرک با چشمانی براق گفت:«آقا،امکان داره که به طرف خونه ی ما بریم؟»پل کمی خندید.فکر می کرد که دلیل خواسته ی او را می داند.او می خواست به همه همسایه ها نشان دهد که او هم می تواند با اتوموبیلی گران قیمت به خانه برود.اما او دوباره اشتباه کرد.«میشه کنار اون دو تا پله نگه دارید.»
از پله ها بالا رفت.
بعد از مدتی پل صدایش را شنید که برمی گشت اما او به آهستگی می آمد،چون برادر کوچک فلج خود را نیز همراهش آورده بود.او را روی پله ی اول نشاند و صورتش را به صورت او چسباند و به ماشین اشاره کرد:
«ایناهاش،«بادی»، درست مثل همون چیزی که بالای پله ها بهت گفتم.برادرش برای کریسمس بهش هدیه داده حتی یک سنت هم ازش نگرفته.یه روزی من هم از این هدیه ها به تو می دم . بعد تو همه ی چیزهای زیبا رو از پشت پنجره ی خونه می بینی؛چیزایی که من الان دارم سعی می کنم برات توضیح بدم.»
پل پیاده شد و پسر فلج را بلند کرد و روی صندلی جلو نشاند.برادر بزرگتر که چشمانش از خوشحالی برق می زد کنار او نشست و هر سه یک ماشین سواری خاطره انگیز را شروع کردند.
و در آن شب کریسمس پل معنای سخن مسیح را فهمید که می گفت:به درستی هدیه دادن از بهترین اعمال است.


نوشته شده توسط افسانه در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 20 تیر1385

کیمیا خاتون

 

امروز معرفی داستانی از شبستان مولانا به نام «کیمیا خاتون» رو داریم.

توضیح:قبل از هر چیزی باید بگم که توضیحات پشت کتاب رو به هیچ وجه نخونید.چون نقدهایی رو نوشته که در اون نقدها داستان کلی کتاب و همچنین جریان آخر کتاب رو متوجه می شید.

کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کراخاتون اکدشانی هست و کتاب کیمیا خاتون به قول خود نویسنده نگاهی است به بخش واقعی،خانوادگی و بعد انسانی حیات مولانا.یعنی اون بخش از زندگی او که در سایه ی عظمت ابعاد روحانی ،عرفانی و فراانسانی شخصیت مولانا فراموش شده.

 

                

  خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب : سعیده قدس - نویسنده کتاب " کیمیا خاتون " ، گفت : این کتاب ، زیر پرچم " فمینیسم " نوشته نشده است ... ، هدف من از نوشتن " کیما خاتون " این نبوده که بخواهم در لفافه تاریخ حقوق زن را احیاء کنم .

این نویسنده جوان در گفت و گو با خبرنگارفرهنگ و ادب مهر ، با بیان این مطلب افزود : نوشتن این کتاب یک حادثه بود ؛ من در مولتان پاکستان به مکانی برخوردم که به اعتقاد اهالی آنجا این مکان محل دفن شمس تبریزی است . ومزاری برای شمس تبریزی ساخته بودند اما بنا به گفته خانم آنه ماری شیمل شمس مزاری ندارد و چاهی در ترکیه وجود دارد که به اعتقاد ایشان مقام شادت شمس در این نقطه است . این دو روایت مختلف با این همه بعد مسافتی که از ترکیه تا پاکستان وجود دارد من را واداشت تا درباره شمس وزندگی او مطالعه ای را آغاز کنم .

نویسنده کتاب کیمیا خاتون در ادامه افزود : من از این پس به دنبال رد پای شمس بودم وبا مطالعه منابعی که در کتابخانه گنج بخش پاکستان ومنابع دیگر به شدت جذب این کار شدم .

سعیده قدس تصریح کرد : دراثنای تحقیق ضمن این که دنبال چیزدیگری بودم ، ناگهان مساله دیگری ذهن من را به خود متوجه  کرد وآن زندگی یک بانوی ایرانی بود . من متوجه شدم به بخش دیگری از زندگی شمس و مولانا علاقه مند شده بودم و آن هم زندگی کیمیا خاتون بود ،  او من را صدا می کرد وناچار بودم که دنبال این صدا بروم .  این بود که به تحقیق درباره زندگی این بانو که نقش مهمی در زندگی شمس ومولانا داشته پرداختم .

وی درباره نحوه نگارش این کتاب گفت : من با شوقی که در خودم احساس می کدم مشغول به مطالعه درباره زندگی واحوالات این شخصیت ها کردم وبیشتر می خواستم کیمیا خاتون را بشناسم . من مدام مطالعه می کردم و همه منابع در این رابطه را به دست می آوردم و این مطالعه را در پاکستان و ترکیه هم دنبال کردم . تا اینکه دیدم باید چیز درباره زندگی کیمیا خاتون بنویسم ودیگران را هم از زندگی این بانو مطلع کنم .

به گزارش خبرنگار کتاب مهر ، این کتاب بیشتر به زندگی " کیمیاخاتون "  دختر محمد شاه ایرانی و کرا خاتون ، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی در آمده بود می پردازد . این کتاب به روشن شدن بعد انسانی زندگی این عارف وارسته نیزمی پردازد ؛ یعنی بخشی از زندگی او که در سایه عظمت ابعاد روحانی مولوی همیشه مورد غفلت قرار گرفته است .

مولف کتاب درباره مرز تاریخ ، رمانس وادبیات در کتاب کیمیا خاتون گفت : من به شدت در نوشتن این کتاب به تاریخ وفادار بودم . باید تاکید کنم که بیش از بیست بار ان کتاب را بازنویسی کردم به این خاطر احساس می کردم به ساحت تاریخ تجاوز کرده ام  و نوشتن را از نو آغاز کردم .

وی یاد آور شد :  برخی از مسائل انسانی وجود دارد که تاریخ گذشته وامروز با هم هیچ تفاوتی نداد مثلا عشق ورزی شمس و کیمیاخاتون مثل عشق ورزی هر عاشقی به معشوقش است . مانند این عشق انسان به طبیعت وزیبایی ها فطری و ذاتی است وگذشت زمان وتاریخ در کیفیت آن تاثیری ندارد .

وی درپاسخ به این سوال که این کتاب بادیدگاه های فمینیستی نوشته شده است ، گفت : هدفم این بود که به گونه ای ازاطلاعات تارخی در کتاب اشاره کنم که برای خواننده هیچ قضاوتی را به وجود  نیاورد ،  اما متاسفانه برخی این کتاب را به فمینیست نسبت می دهند ، در حالی که من چنین قصد و هدفی نداشته ام .

وی تصریح کرد : فمینیسم فی نفسه دادخواهی زن است که بی شک در این کتاب هم درپوشش  دادخواهی زن دیده می شود اما من با گرایش فمینیستی این کتاب را ننوشته ام  و نمی خواهم با تعمدی تاریخی به این داستان نگاه کنم  ،  قصدم تحلیل زندگی شمس یامولانا نبوده ، بلکه به عشقی که در آن خانه ودرآن زمان بوده ،  پرداخته ام و از نظر تاریخی بهره هایی برده ام  .

به گزارش خبرنگار کتاب مهر ، سعیده قدس متولد سال 1330 است .ورمان تاریخی " کیمیا خاتون " اولین رمانی است که از او به چاپ رسیده است ، وی دانش آموخته رشته جغرافیا ودارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته برنامه ریزی شهری است و به زبان های آلمانی وانگلیسی تسلط دارد .

 

خوب هیچ توضیح دیگه ای نمی تونم برای این کتاب بنویسم.این کتاب معرکه هست.نیاز به توضیح نداره.

چاپ اول این کتاب زمستان ۸۳ و چاپ پنجم اون بهار ۱۳۸۵ هست.یعنی در مدت تقریبا یک سال ۴ بار تجدید چاپ شده.نوشته ی سعیده قدس،ناشر اون هم نشر چشمه و قیمتش هم ۲۸۰۰ تومان هست.

 

نوشته شده توسط افسانه در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 17 تیر1385

چراغ ها را تو خاموش می کنی یا من؟

دیروز کتاب «من چراغ ها را خاموش می کنم» را خواندم.امروز صبح هم زود بیدار شدم و دوباره کتاب را دوره کردم.

دیشب خواب کلاریس را دیدم با یک شکل خیالی.خواب دیدم که در مورد ویولت با امیل صحبت می کند.از اخلاق او می گوید و امیل هم مثل همیشه دست زده زیر چونه وبا دقت به حرف های او گوش می دهد.دیدم که خانواده ی سیمونیان از جی-4 نرفته اند و کلاریس هم از حرف زدن با امیل لذت کافی را می برد.

امروز،من کلاریس بودم.با همون افکار.و این دقیقا معنی اثرگذاری می دهد.

 

                                                    

«چراغ ها را من خاموش می کنم»داستان یک خانواده ی ارمنی است که در دوران قبل از انقلاب در خانه های شرکت نفت آبادان زندگی می کنند.کلاریس و آرتوش یک پسر به نام آرمن و یک دوقلوی دختر به نام های آرمینه و آرسینه دارند.کلاریس خانه دار هست و مثل بقیه ی زن ها کارهای خانه را انجام می دهد و از زندگیش هم راضیست.تا اینکه خانواده ی سیمونیان به خانه ی روبه رو اسباب کشی می کنند و کلاریس با امیل پدر امیلی که دوست بجه ها هم هست آشنا می شود.او که همسر خود را از دست داده با کارهای خود باعث می شود که کلاریس متوجه درون خود شود و دریابد که کارهای روزمره ای که انجام می دهد هیچ گاه نتوانسته است او را راضی کند.او به شدت نیاز به شنونده ای دارد که بتواند احساسات خود را با او در میان بگذارد.از کتاب هایی که دوست دارد سخن بگوید و به این طریق آرامش بیابد.کاری که هیچ گاه آرتوش انجام نداده است.

 

نویسنده:زویا پیرزاد

ناشر:نشر مرکز

قیمت:۳۴۵۰

 

 

 

نوشته شده توسط افسانه در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 تیر1385

آره دیگه،عادت می کنیم

توضیح:مطلبی که قبلا به عنوان مطلب دوم نوشته بودم رو حذف کردم تا وبلاگ از مسیر اصلیش منحرف نشه.امیدوارم که شما اون کاری رو که نوشته بودم انجام داده باشید.

بله،درسته.همه ی ما عادت می کنیم.به این وضع،به این مشکلات.به خاطر هین هست که خانم زویا پیرزاد اومده و یه کتاب به اسم  « عادت می کنیم » رو نوشته با یه نثر شیرین و ساده.

عادت می کنیم داستان زندگی سه زن هست.از سه نسل مختلف.مادربزرگ،دختر و نوه.اونها زندگیشونو در کنار هم می گذرونن. 

                                                       

زویا پیرزاد خیلی خوب تونسته از پس توصیف ها بر بیاد.نمی خوام بگم نوشتش خیلی خاصه،ولی طوری هست که به دل می شینه.به خاطر همین هست که پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونید.

ناشر این کتاب،نشر مرکزه و قیمتش هم ۲۷۰۰ تومان هست.این جلد کتابی که من دارم چاپ نهم هست و نمی دونم تا الان چند بار تجدید چاپ شده.

بقیه ی کتاب های زویا پیرزاد و جایزه هایی که بردن به ترتیب زیر هست:

طعم گس خرمالو -->بیست سال ادبیات داستانی(۱۳۷۶)

یک روز مانده به عید پاک -->تشویق شده در هفدهمین دوره ی کتاب سال(۱۳۷۸)

چراغ ها را من خاموش می کنم --> بهترین رمان سال ۱۳۸۰ پکا(مهرگان ادب)

                                         بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد هوشنگ گلشیری

                                         لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ی ادبی یلدا(۱۳۸۰)

                                         بهترین رمان سال در بیستمین دوره ی کتاب سال(۱۳۸۰)  

  

 

نوشته شده توسط افسانه در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 13 خرداد1385

استخوان خوک توی دستهای یه آدم جزامی

 

نویسنده ی این وبلاگ که اسمش افسانه هست میخواد تو این وبلاگ که اسمش webook یا همون webbook هست کتابایی رو که ارزش خوندن دارن رو معرفی کنه.اما نگران نباشید.برای کسایی که از کتابای هندی خوششون می یاد هم کتاب دارم.
اگه شما هم کتابی خوندید در بخش نظرات بنویسید تا ما هم ازش استفاده کنیم.
اخطار: یه پیشنهاد برای همه ی کتابخونا دارم و اون اینه که کتاباتونو به هیچ کس قرض ندید.شاید برای پست اول بی ربط باشه.ولی اگه این اخطار رو جدی نگیرید...وای وای وای.... مثل من میشید!

امسال اولین سالی بود که به نمایشگاه کتاب رفتم.از بس کتابای متنوع دیدم سرم سوت کشید.آخه می دونید،وضعیت کتاب توی شیراز خیلی بده.امیدوارم که یه روز خوب بشه.ولی باور کنید که کتاب فروشی ها هیچی ندارن.حتی کتابای معروف رو.کتابهای جدید که بماند.اونا که تا یه سال رنگشو هم نمی بینیم.وقتی هم که میان این قدر تعدادشون کمه که همون هفته ی اول همش فروش می ره.
خوب از این حرفا که بگذریم،اولین کتاب این وبلاگ که می خواد معرفی بشه......کتابی نیست جز ....

این کتاب، جریان آدمای اطرافمونه.جریان آدمایی که هر روز توی خیابون از کنارشون رد می شیم.با یه نوشته ی ساده و دوست داشتنی.شاید همین نثر دوست داشتنیش باعث شده که همراه با شخصیتاش بخندی و گریه کنی.

جریان یه ساختمونه(که البته این ساختمون نمادی از کره زمین هست).یه ساختمون ۱۷ طبقه.که این کتاب داستان آدمای این ساختمونو تعریف میکنه.

طبقه ی چهادهم برج مسکونی خاوران یه پسر با مادر پیرش زندگی می کنه.روزها سرشو از پنجره می کنه بیرون و برای تماشاچیان خیالی سخنرانی می کنه.و شما بعد از مدتی از حرفاش متوجه می شید که اون دیوونست.

«با شما هستم!با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی خیال کردید؟همتون،از وزیر و وکیل بگیر تا سپور و آشپز و پروفسور،آخرش می شید دو عدد.خیلی که هنر کنید،خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله ی دو عددتون می شه صد.صدام رو می شنفید؟می شید یه پیر مرد آب زیپوی بوگندو...»

یه طبقه دیگه داستان یه عکاسه که نامزدش،مهناز، توی دانشگاه آمستردام درس می خونه.و حامد به خاطر عشق زیادش به مهناز عاشق دختری می شه که خیلی به اون شباهت داشته.یه شب خواب مهناز رو می بینه : « باید باور کنم که تو تنها به این دلیل که کسی به من شباهت دارد، عاشقش شده‌ای؟ تو عاشق "شبیه من" شده‌ای؟ واقعا که مسخره ست. پس من چی؟ تو به خاطر من، محض خاطر عشق به من، ازعشق به من عبور می‌کنی و عاشق کسی می‌شوی که همه ی دلیل و حجت تو برای عاشق شدنت به اون من هستم؟»

 و یه جای دیگه وقتی ملول صورت عباس رو مثله می کرد،بندر توی ماشین به رادیو گوش می داد که می گفت: «و  علی(ع) در صفت دنیا فرمود:به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر وحقیرتر است از استخوان خوکی در دست جزامی

یه مطلب جالب هم اینه که در یکی از طبقه ها،زنی زندگی می کنه که قبلا داستانشو توی کتاب «من دانای کل هستم» نوشته ی مصطفی مستور به طور مفصل خونده بودیم و اینجا قسمتی از زندگی شو برامون می گه.

آدمای این ساختمون خیلی از هم دورن.حتی همدیگرو نمی شناسن.می خواد به ما اشاره کنه که زندگی مدرن همه ی رابطه ها رو از بین برده.حتی همسایه ها هم از حال هم خبر ندارن.

پنج تا فصل داره که زندگی همسایه هارو پشت سر هم گفته.اولش با یه مربع زندگی ها از هم جدا می شن.ولی فصل آخر هر جمله از یه طبقست.

به نظرم تنها مشکل این کتاب اینه که فقط از درد و رنج نوشته.آخرش هم به خوبی و خوشی تموم می شه.پس آدمای خوشبخت چی؟

عکس روی جلد هم از یه کودک ۵ سالست و مربوط می شه به شخصیت درنا که مامان و باباش از هم طلاق گرفتند و الان با پدرش زندگی می کنه و داستان های عجیبی براش پیش می یاد.

این کتاب برگزیده ی جایزه ی ادبی اصفهان به عنوان بهترین رمان سال ۱۳۸۳ هست.ارزش یه بار خوندن رو داره.من که ۳ بار خوندمش!

نوشته ی مصطفی مستورهست،چاپ سوم،از انتشارات چشمه،۹۰۰ تومان و تیراژش هم ۳۰۰۰ نسخه هست.

بخرید و بخونید.پشیمون نمی شید!

 

نوشته شده توسط افسانه در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •