جمعه 11 آبان1386
حرف آخر عشق
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !
----------------------------------------------
قیصر ما هم رفت.
نمی دونم تا کی رفتن هنرمندها باید این قدر آروم و بی سر و صدا تموم بشه.انگار نه انگار که بچگیمون رو با اون ها سر کردیم.
----------------------------------------------
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
----------------------------------------------
باورم نمی شه که چهار ماه ننوشتم و حالا باید از مرگ یک دوست بنویسم.
----------------------------------------------
----------------------------------------------
----------------------------------------------
میخواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمیشود
دیگر قلم زبان دلم نیست
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لولهی تفنگ بخوانم
با واژهی فشنگ
----------------------------------------------
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری

