یکشنبه 13 خرداد1386
قصه ی ما به سر نرسید
یکی بود،یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.یه دختر بود،عاشق داستان.عاشق اینکه بشینه و مادربزرگ براش قصه بگه.بزرگتر که شد منتظر می موند تا باباش «گل آقا» بخره و صفحه ی «پچه ها...سلام» رو براش بخونه.او فقط می تونست به عکس هاش نگاه کنه.لحظه شماری می کرد که خودش با سواد بشه و ...
مدرسه رفتنش هم زمان با شروع چاپ «بچه ها...گل آقا» بود. هر پنجشنبه انگار دنیا رو بهش داده باشند.هر صفحش رو با دقت می خوند و لذت می برد.اولین کتابی که خوند و احساس کرد بزرگ شده «ماهی سیاه کوچولو» بود.از اون به بعد کتاب های بیشتری خرید.هم برای خودش می خوند و هم برای مامان و باباش.۷ سال همین طور گذشت.خوند و خوند و خوند؛ تا اینکه...
تا اینکه ۴۰چراغ وارد زندگیش شد.مسیر تفکراتش رو عوض کرد.انگار چند پله بالا رفته بود.گزارش های منصور ضابطیان،طنزهای ژوله و رها،جواب نامه های شروین و سرگیجه های شرف الدین.همه دست به دست هم داده بودند تا این دختر قصه ی ما رو بزرگ کنند؛ و تونستند.حالا دیگه هر کتابی رو نمی خوند...
.
.
.
بعد از این همه سال بالاخره رفت نمایشگاه.پر بود از پیرزادها،مستورها و محب علی ها.اونقدر کتاب بود که گیج شد.پس برگشت و یه وبلاگ زد در مورد عشق کتاب ها؛ در مورد کتاب خوان ها.
تولد کتاب خوان مبارک
