تبليغاتX
کتاب خوان

دوشنبه 16 مرداد1385

کتاب خوانی در 9 ماه

هنوز کتاب های نخونده خیلی دارم.تابستون هم داره تموم می شه و من یه کتاب درست و حسابی گیرم نیومده.شاید به خاطر این هست که وقتی روز بعد 5-4 تا امتحان داشته باشی،خیلی می چسبه که یه کتاب 400 صفحه ای رو شروع کنی و یه دفعه ببینی صبح شده و برا هیچ کدوم از امتحاناتت نخوندی.البته این اتفاق بیشتر موقع امتحانات پایانی می یفته و تو بی خیال از همه چی کاری رو انجام می دی که در لحظه خوشحالت کنه.(گفتم در لحظه،چون بعد از اینکه دیدی صبح شده افسوس می خوری که چرا درس نخوندی)برای من این اتفاق خیلی افتاده.اما بعدش سعی کردن که افسوس نخورم.چون این کاری بوده که در اون لحظات لعنتی بهم آرامش داده.اما حالا تابسنونه و بیکار هستم و حس کتاب خوندن هم ندارم.می خوام کتابها رو برای 9 ماه تحصیلی جمع کنم.
خوب از این حرفا که بگذریم،امروز می خوام براتون یه داستان کوتاه بذارم که خیلی وقت پیش ترجمش کرده بودم.از کتاب "Chicken Soup For The Soul" که مجموعه ای از داستان های کوتاه هست و نویسنده ی این داستان هم Dan Clark هست.
.................................................................................................
به درستی هدیه دادن از بهترین اعمال است

برادر یکی از دوستانم به نام پل ماشینی را به عنوان هدیه ی کریسمس به او داده بود.شب کریسمس وقتی از دفتر کارش خارج شد،یک پسرک فقیر را دید که کنار ماشین نو و گران قیمتش راه می رود.گفت:«آقا این ماشین شماست؟»
پل سر تکان داد و گفت:«برادرم برای کریسمس به من هدیه داده»پسرک تعجب کرد:«منظور شما اینه که برادرتون این ماشین رو بدون گرفتن پولی بهتون داده.اوه،پسر،آرزو می کنم که...»و ناگهان ساکت شد.پل آرزوی پسرک را می دانست.می دانست که او آرزو می کند که ای کاش برادری مثل برادر او داشته باشد.
اما چیزی که پسر گفت او را از خود بی خود کرد.«آرزو می کنم که من هم برادری مثل او بشوم!» پل با تعجب نگاهش کرد ،سپس مصمم گفت:«دلت می خواد یه دور با این ماشین بزنیم؟» - «بله،خیلی دلم می خواد.»
بعد از مدتی پسرک با چشمانی براق گفت:«آقا،امکان داره که به طرف خونه ی ما بریم؟»پل کمی خندید.فکر می کرد که دلیل خواسته ی او را می داند.او می خواست به همه همسایه ها نشان دهد که او هم می تواند با اتوموبیلی گران قیمت به خانه برود.اما او دوباره اشتباه کرد.«میشه کنار اون دو تا پله نگه دارید.»
از پله ها بالا رفت.
بعد از مدتی پل صدایش را شنید که برمی گشت اما او به آهستگی می آمد،چون برادر کوچک فلج خود را نیز همراهش آورده بود.او را روی پله ی اول نشاند و صورتش را به صورت او چسباند و به ماشین اشاره کرد:
«ایناهاش،«بادی»، درست مثل همون چیزی که بالای پله ها بهت گفتم.برادرش برای کریسمس بهش هدیه داده حتی یک سنت هم ازش نگرفته.یه روزی من هم از این هدیه ها به تو می دم . بعد تو همه ی چیزهای زیبا رو از پشت پنجره ی خونه می بینی؛چیزایی که من الان دارم سعی می کنم برات توضیح بدم.»
پل پیاده شد و پسر فلج را بلند کرد و روی صندلی جلو نشاند.برادر بزرگتر که چشمانش از خوشحالی برق می زد کنار او نشست و هر سه یک ماشین سواری خاطره انگیز را شروع کردند.
و در آن شب کریسمس پل معنای سخن مسیح را فهمید که می گفت:به درستی هدیه دادن از بهترین اعمال است.


نوشته شده توسط افسانه در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •