تبليغاتX
کتاب خوان

شنبه 13 خرداد1385

استخوان خوک توی دستهای یه آدم جزامی

 

نویسنده ی این وبلاگ که اسمش افسانه هست میخواد تو این وبلاگ که اسمش webook یا همون webbook هست کتابایی رو که ارزش خوندن دارن رو معرفی کنه.اما نگران نباشید.برای کسایی که از کتابای هندی خوششون می یاد هم کتاب دارم.
اگه شما هم کتابی خوندید در بخش نظرات بنویسید تا ما هم ازش استفاده کنیم.
اخطار: یه پیشنهاد برای همه ی کتابخونا دارم و اون اینه که کتاباتونو به هیچ کس قرض ندید.شاید برای پست اول بی ربط باشه.ولی اگه این اخطار رو جدی نگیرید...وای وای وای.... مثل من میشید!

امسال اولین سالی بود که به نمایشگاه کتاب رفتم.از بس کتابای متنوع دیدم سرم سوت کشید.آخه می دونید،وضعیت کتاب توی شیراز خیلی بده.امیدوارم که یه روز خوب بشه.ولی باور کنید که کتاب فروشی ها هیچی ندارن.حتی کتابای معروف رو.کتابهای جدید که بماند.اونا که تا یه سال رنگشو هم نمی بینیم.وقتی هم که میان این قدر تعدادشون کمه که همون هفته ی اول همش فروش می ره.
خوب از این حرفا که بگذریم،اولین کتاب این وبلاگ که می خواد معرفی بشه......کتابی نیست جز ....

این کتاب، جریان آدمای اطرافمونه.جریان آدمایی که هر روز توی خیابون از کنارشون رد می شیم.با یه نوشته ی ساده و دوست داشتنی.شاید همین نثر دوست داشتنیش باعث شده که همراه با شخصیتاش بخندی و گریه کنی.

جریان یه ساختمونه(که البته این ساختمون نمادی از کره زمین هست).یه ساختمون ۱۷ طبقه.که این کتاب داستان آدمای این ساختمونو تعریف میکنه.

طبقه ی چهادهم برج مسکونی خاوران یه پسر با مادر پیرش زندگی می کنه.روزها سرشو از پنجره می کنه بیرون و برای تماشاچیان خیالی سخنرانی می کنه.و شما بعد از مدتی از حرفاش متوجه می شید که اون دیوونست.

«با شما هستم!با شما عوضی ها که عینهو کرم دارید تو هم می لولید.چی خیال کردید؟همتون،از وزیر و وکیل بگیر تا سپور و آشپز و پروفسور،آخرش می شید دو عدد.خیلی که هنر کنید،خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله ی دو عددتون می شه صد.صدام رو می شنفید؟می شید یه پیر مرد آب زیپوی بوگندو...»

یه طبقه دیگه داستان یه عکاسه که نامزدش،مهناز، توی دانشگاه آمستردام درس می خونه.و حامد به خاطر عشق زیادش به مهناز عاشق دختری می شه که خیلی به اون شباهت داشته.یه شب خواب مهناز رو می بینه : « باید باور کنم که تو تنها به این دلیل که کسی به من شباهت دارد، عاشقش شده‌ای؟ تو عاشق "شبیه من" شده‌ای؟ واقعا که مسخره ست. پس من چی؟ تو به خاطر من، محض خاطر عشق به من، ازعشق به من عبور می‌کنی و عاشق کسی می‌شوی که همه ی دلیل و حجت تو برای عاشق شدنت به اون من هستم؟»

 و یه جای دیگه وقتی ملول صورت عباس رو مثله می کرد،بندر توی ماشین به رادیو گوش می داد که می گفت: «و  علی(ع) در صفت دنیا فرمود:به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر وحقیرتر است از استخوان خوکی در دست جزامی

یه مطلب جالب هم اینه که در یکی از طبقه ها،زنی زندگی می کنه که قبلا داستانشو توی کتاب «من دانای کل هستم» نوشته ی مصطفی مستور به طور مفصل خونده بودیم و اینجا قسمتی از زندگی شو برامون می گه.

آدمای این ساختمون خیلی از هم دورن.حتی همدیگرو نمی شناسن.می خواد به ما اشاره کنه که زندگی مدرن همه ی رابطه ها رو از بین برده.حتی همسایه ها هم از حال هم خبر ندارن.

پنج تا فصل داره که زندگی همسایه هارو پشت سر هم گفته.اولش با یه مربع زندگی ها از هم جدا می شن.ولی فصل آخر هر جمله از یه طبقست.

به نظرم تنها مشکل این کتاب اینه که فقط از درد و رنج نوشته.آخرش هم به خوبی و خوشی تموم می شه.پس آدمای خوشبخت چی؟

عکس روی جلد هم از یه کودک ۵ سالست و مربوط می شه به شخصیت درنا که مامان و باباش از هم طلاق گرفتند و الان با پدرش زندگی می کنه و داستان های عجیبی براش پیش می یاد.

این کتاب برگزیده ی جایزه ی ادبی اصفهان به عنوان بهترین رمان سال ۱۳۸۳ هست.ارزش یه بار خوندن رو داره.من که ۳ بار خوندمش!

نوشته ی مصطفی مستورهست،چاپ سوم،از انتشارات چشمه،۹۰۰ تومان و تیراژش هم ۳۰۰۰ نسخه هست.

بخرید و بخونید.پشیمون نمی شید!

 

نوشته شده توسط افسانه در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •