شنبه 25 آبان1387
کتاب و کنکور
خیلی وقته که مطلبی ننوشتم.نمی دونم چند تا از خواننده های قدیمی این مطلب رو می خونن.حتی نمی دونم این همه ننوشتن رو چه طور توجیح کنم.فقط همین رو می تونم بگم که امسال کنکوری هستم و وقت کتاب خوندن ندارم.من که تا چند ماه پیش کتاب جزء ثابت زندگیم بود،حالا به خاطر کنکور تا یک سال از اون دورم.همون روزهای اول که درس خوندن رو به طور جدی شروع کرده بودم،رفتم کتاب فروشی و تا می تونستم داستان کوتاه خریدم.کتاب هایی مثل سمت تاریک کلمات از حسین سناپور، شب های چهارشنبه از آذردخت بهرامی، بطالت از احسان نوروزی،سرخی تو از من و دستکش قرمز از سپیده شاملو،جزیره ای برای تبعید کاغذ پاره ها از مجید تیموری،مرگ در می زند ترجمه ی حسین یعقوبی که این آخری داستان های وودی آلن هست و من به همه پیشنهاد می کنم که این کتاب رو بخرند.اینها دقیقا آخرین سری کتاب بودند که به اتاق من اومدند.
خب... خیلی دلم برای این وبلاگ تنگ شده بود.برای کتابهاش،برای شما،برای نظراتتون.امیدوارم سال دیگه باز هم اینجا ببینمتون.اون موقع تا می تونم کتاب می خونم و معرفی میکنم.
برای کنکورم دعا کنید.
فعلا خدانگهدار
دوشنبه 1 بهمن1386
جنگ ناقوس ها
زمانی جنگ سختی در گرفت؛جنگی سخت و بی امان.سربازان از هر دو سو چون مور و ملخ کشته می شدند.عده ای در یک سو و دشمنان آنها در سوی دیگر،روز و شب به جانب هم آتش گشوده،تیراندازی می کردند.و جنگ به این ترتیب پیش می رفت و پیش می رفت و تمامی نداشت.
سرانجام زمانی فرا رسید که دیگر فلزی باقی نمانده بود تا با آن بشود سرنیزه و گلوله های توپ و تفنگ ساخت.جناب فرمانده...
ادامه مطلب
جمعه 11 آبان1386
حرف آخر عشق
و قاف
حرف آخر عشق است
آن جا كه نام كوچك من
آغاز می شود !
----------------------------------------------
قیصر ما هم رفت.
نمی دونم تا کی رفتن هنرمندها باید این قدر آروم و بی سر و صدا تموم بشه.انگار نه انگار که بچگیمون رو با اون ها سر کردیم.
----------------------------------------------
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
----------------------------------------------
باورم نمی شه که چهار ماه ننوشتم و حالا باید از مرگ یک دوست بنویسم.
----------------------------------------------
----------------------------------------------
----------------------------------------------
میخواستم
شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمیشود
دیگر قلم زبان دلم نیست
باید زمین گذاشت قلمها را
دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست
باید سلاح تیزتری برداشت
باید برای جنگ
از لولهی تفنگ بخوانم
با واژهی فشنگ
----------------------------------------------
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
پنجشنبه 21 تیر1386
خاطره
-------------------------------------------------------------------------------------
او از پيدا کردن اين پول آنهم بدون هيچ زحمتی ٫ خيلی ذوق زده شد .
اين تجربه باعث شد که او ٫ بقيه روزها هم با چشم های باز سرش را پايين بگيرد.
او در مدت زندگی اش ٫ ۲۹۶ سکه يک سنتی ٫۴۸ سکه ۵ سنتی ٫ ۱۹سکه ۱۰ سنتی ۱۶ سکه ۲۵ سنتی ۲ سکه نيم دلاری .و يک اسکناس مچاله شده يک دلاری پيدا کرد .
يعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .
و در برابر اين مبلغ او زيبايی دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ٫ درخشش ۱۵۷ رنگين کمان ٫و منظره درختان افرا را در سرمای پاييز از دست داد .
او هيچگاه حرکت ابرهای سفيد را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل ديگری در می آمدند نديد....
و پرندگان در حال پرواز ٫ درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...
سه شنبه 5 تیر1386
معرفی چند کتاب تاریخی
وقتی امتحاناتم تموم شد، رفتم کتاب فروشی و تا جایی که تونستم کتاب خریدم.به خاطر همین هست که وقت نوشتن پیدا نمی کنم.
یه کتاب فروشی پیدا کردم که فقط کتاب های تاریخی وادبی می فروشه.خوب من هم که به این کتاب ها علاقه ی چندانی ندارم.اما خب کتاب، کتابه دیگه. «پارسیان و من (رستاخیز فرا میرسد) » رو خریدم.داستان پسری به اسم بردیاست که بعد از یه سری اتفاقات به عقب بر می گرده و می شه پسر کورش کبیر.
گفته بودم که از کتاب های تاریخی خوشم نمی آید؛ و دلیلی که باعث شد من این کتاب رو بخرم علاقه ی فروشنده به کتاب بود.اطلاعات خوبی در مورد کتاب هایی که انتخاب می کردم به من می داد و من هم ذوق می کردم که: «بالاخره یه کتابخوان پیدا کردم.» کمتر فروشنده ای رو دیدم که با علاقه کتاب بفروشه و اطلاعاتش در حد خوب و معقول باشه.
برگردیم به کتاب «پارسیان و من». 30-40 صفحه اول رو که خوندم می خواستم کتاب رو بگذارم کنار؛ چون توصیف های خسته کننده ای داشت.کل صفحه ها شده بود توصیف.اما ادامه دادم (به همون دلایلی که گفتم). و چه خوب که ادامه دادم.این کتاب برای کسانی هست که می خواهند با تاریخ ارتباط برقرار کنند و چیزی هم در مورد اون نمی دونند: مثل من.
بعد از اون کتاب احساس «جهل» کردم.فهمیدم که هیچ چیز در مورد تاریخ ایران(وطنم) نمی دونم. پیش خودم خجالت کشیدم(باور نمی کنید؟).بنابراین رفتم و از همون کتاب فروشی «کورش کبیر» نوشته ی آلبر شاندور رو خریدم.کتاب جالبی بود.اطلاعاتش دقیق بود و نثر ساده ای هم داشت. هر دو کتاب رو به شما پیشنهاد می کنم.
--------------------------------------------------------------------------------
الان که این مطلب رو می نویسم، کتاب های «شما که غریبه نیستید»، «بازمانده ی روز»، «...هنوز در سفرم» و «دوئل» رو تموم کردم. به زودی در مورد آن ها می نویسم.
یکشنبه 13 خرداد1386
قصه ی ما به سر نرسید
یکی بود،یکی نبود.غیر از خدا هیچ کس نبود.یه دختر بود،عاشق داستان.عاشق اینکه بشینه و مادربزرگ براش قصه بگه.بزرگتر که شد منتظر می موند تا باباش «گل آقا» بخره و صفحه ی «پچه ها...سلام» رو براش بخونه.او فقط می تونست به عکس هاش نگاه کنه.لحظه شماری می کرد که خودش با سواد بشه و ...
مدرسه رفتنش هم زمان با شروع چاپ «بچه ها...گل آقا» بود. هر پنجشنبه انگار دنیا رو بهش داده باشند.هر صفحش رو با دقت می خوند و لذت می برد.اولین کتابی که خوند و احساس کرد بزرگ شده «ماهی سیاه کوچولو» بود.از اون به بعد کتاب های بیشتری خرید.هم برای خودش می خوند و هم برای مامان و باباش.۷ سال همین طور گذشت.خوند و خوند و خوند؛ تا اینکه...
تا اینکه ۴۰چراغ وارد زندگیش شد.مسیر تفکراتش رو عوض کرد.انگار چند پله بالا رفته بود.گزارش های منصور ضابطیان،طنزهای ژوله و رها،جواب نامه های شروین و سرگیجه های شرف الدین.همه دست به دست هم داده بودند تا این دختر قصه ی ما رو بزرگ کنند؛ و تونستند.حالا دیگه هر کتابی رو نمی خوند...
.
.
.
بعد از این همه سال بالاخره رفت نمایشگاه.پر بود از پیرزادها،مستورها و محب علی ها.اونقدر کتاب بود که گیج شد.پس برگشت و یه وبلاگ زد در مورد عشق کتاب ها؛ در مورد کتاب خوان ها.
تولد کتاب خوان مبارک
دوشنبه 17 اردیبهشت1386
باز هم نمایشگاه کتاب
آیا این دو خبر واقعیت دارند؟
۱- امسال نمایشگاه مطبوعات به همراه نمایشگاه کتاب برگزار نشده است.
۲- بخش کتب خارجی نمایشگاه را آب گرفته و به بخش پزشکی خسارت وارد شده است.
----------------------------------------------------------------------------------------------
اگر کسی نمایشگاه رفته،در مورد محل و نحوه ی برگزاری نمایشگاه ما رو مطلع کنه.
----------------------------------------------------------------------------------------------
این هم چند تا لینک مربوط به نمایشگاه کتاب:
حدادعادل در بازديد از نمايشگاه كتاب:مجلس آماده پشتيباني از ناشران و اهل قلم است
دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي : نمايشگاه كتاب يك جشنواره فرهنگي است
چند خبر كوتاه از نمايشگاه كتاب تهران
شنبه 1 اردیبهشت1386
نمایشگاه کتاب
۱- نمایشگاه ۱۲ اردیبهشت شروع می شه.
۲- از ۱ ماه قبل تمام برنامه ریزی ها رو انجام می دم که دوازدهم تهران باشم.
۳- ۶۰ ثانیه می گوید: « نمایشگاه بین المللی کتاب ، امسال در مصلی تهران برگزار می شود.» و من می گم : « چه خوب! ۲ تا ایستگاه مترو داره !!! » و دلم برای پارسال و محل دائمی نمایشگاه تنگ می شه.
۴ - به سایت ها و وبلاگ های مختلف سر می زنم تا نظرشون رو راجع به محل نمایشگاه بدونم.می فهمم که از همه جا بی خبرم.اخبار روز ۱۵ اسفند این هست که: «انتشارات كاروان، بهعنوان عضو اتحاديهي ناشران و كتابفروشان تهران، در بيستمين نمايشگاه بينالمللي كتاب تهران شركت نميكند.»
۵- ایمیلی برای انتشارات کاروان می زنم و در مورد حضور آنها و هم چنین نشر چشمه و نشر مرکز می پرسم.
۶- فردای آن روز جوابم رو می دهند (البته در ایران خیلی عجیب هست که در یک روز جواب ایمیلت رو بگیری.) و می نویسند:«کاروان،نشر مرکز، نشر چشمه و ۳۵۰ ناشر دیگر شرکت نخواهند کرد.مگر با تغییر شرایط »
۷- برای من که دلیل رفتنم حضور این ۳ ناشر بود، خیلی سخته که این جواب رو بگیرم.
۸ - یادش بخیر نمایشگاه پارسال...


شما خبری از نمایشگاه ندارید؟
جمعه 24 فروردین1386
...
*** عیدتون مبارک***
یکشنبه 17 دی1385
من و شما چرا کتاب می خوانیم؟
نوشته ها روی هم انبار شدن.وقتی برای تایپ پیدا نمی کنم.امان از این روزگار و درس و مدرسه و...!
--------------------------------------------------------------------------------
نمی دونم! نمی دونم این کتابهایی که می خونیم تا چه حد واقعی هستند؟ نمی دونم داستانهاشون رئال هستند یا نه.نویسنده هاشون موقع نوشتن اونها به فکر یک دنیای آرمانی بودند یا با جامعه زندگی می کردند...
می ترسم!می ترسم که وارد جامعه بشم و با هیچ کدوم از این صحنه ها مواجه نشم.می ترسم مثل شخصیت های داستان مورد علاقه ام رفتار کنم و هه بهم بخندن.
این ترس از اول با من بود.وقتی تا چند روز تحت تاثیر کتابی که خونده بودم قرار می گرفتم،این ترس رو داشتم که شاید همه ی این شخصیت ها دارند منو گول می زنند!شاید همه ی این ها چیزهایی بوده که نویسنده ها دلشون می خواسته باشه و حالا نیست.برای من که شناخت نزدیکی از جامعه ندارم همه ی اینها ترسناک هستند.همشون دلهره آور هستند.
با این همه،لذتی توی کتاب خوندن هست که هیچ جای دیگه نمی تونید پیدا کنید.یه جور حس آرامش؛یا جدایی از دنیای واقعی.
آهان!درسته!خودشه."جدایی از دنیای واقعی".بیشتر داستانها، رئال و مطابق جامعه نیستند.اما ما می خونیمشون.چون عاشق این تفاوتیم؛عاشق جدایی از زندگی روزمره.

راستی شما چرا کتاب می خونید؟

